دوستی شعری گفته بود که من رو هم به سر ذوق آورد .....
به عمق شب شیشه رقصیده ام
من از این شکستن نترسیده ام
به جرم سکوت از دم باد ها
نشان از دم عشق پرسیده ام
که تا باز اشکم هویدا شود
دل خون به آتش ببخشیده ام
اگر خون دلی پس بزن جام می
که بر این دل خویش خندیده ام
میان گل و آتش و خون دل
چو دریای غم شد دل و دیده ام
منم آن نواده که همچون پدر
ز شاخ غمش میوه ای چیده ام
چو نیما برو از دل شهر شب
که شب را به صبح تو بر چیده ام




پاسخ با نقل قول