وقت آن است دهان باز کنید
کرم های که ورا منتظرید
آی مردان سیه پوش شتاب!
شاعر اینجاست چرا منتظرید؟!
خفته آرام تر از واژه ی خواب
مانده مست از عسل مسکر مرگ
خسته بر خلوت خون بار خیال
طرح گل مردگی از تیغ تگرگ
آه مردان سیه جامه ی زرد!
بی دلیلان تهی روح پلید !
بال را شاعر شب چیره گشود
مرد بی حاشیه از بام پرید...
باز بی همهمه بر دار عدم
راه اندوه تنی خاتمه یافت
دست بافنده ی شب رنگ گلیم
ناگهان بافته ی خویش شکافت!
خورد آن هستی پر واژه به خاک
بست بر سوی عدم قامت خویش
رفت آن شاعر ماتم زده رفت!
مرد آن غمزده ی روح پریش...



پاسخ با نقل قول
