اول از عین شدم عاشق و تب کرده شبت دوم از شین شدم شبنم بسته به لبت سوم از قاف شدم قله ی سخت قدمت آخر از هیچ شدم قطره ی عشق صنمت یادم آید آن روز که تو هم دلگیری گوشه ی دنج سکوت
آرزویم بود روزی که بیاید نفست که سکوتم بخراشد شب تار قفست آرزویم بود که دگر بازآیی که دگر آیم و چشم از بر اشک بازخواهی آرزویم بود روزی که شوی شعله ی شمع آب گردم ز وجود تب گرمت،شب جمع آرزویم بود روزی که دگر بسته شود چشم ترم گُر بگیرد تن سرد و لب خشکیده به حزن شررم
صاعقه می زند این خشم وجودم به غمت سوخت از یاد تبت این دل رسته به شبت می روی گرچه جدایی ز وجودم،قصصا شمع محفل به سبب مرد که سرشته نفست من و تو رسته از این ما شدن دیرشکست آخر این ماه خرامان ز چه نازد که شکسته قفست خسته ام.خسته ی این آینه ی خود شکنم که ربود از دل من خنده که رسته صنمت
اي زاده پندار من پوشيده از ديدار من / چون كودك ناداشته گهواره مي جنبانمت / اي من تو بي من كيستي چون سايه بي من نيستي / همراه من مي ايستي همپاي خود مي رانمت
این نوشته شامل هیچ وزنی نمی باشد. نمی دانم نوایت چیست اگر دردی دوایت چیست به جام شوکران خواهی ندای صالحان دانی نمی دانم گدایت کیست نداده جان به راهت کیست غزل خوانی مرا شبها کجا آیی که من تنها
این نوشته شامل هیچ وزنی نمی باشد. با من از عشق نگو کز سینه ناله برشتافت بغض غم را نیست رهگر دیده عطشان برشکافت این سیاهی کز دل سنگم زبانه می زند مهر بیداد وفایی قلب تلخم برشناخت مرد فرزانه ز عشق هجرانها باید کند لیکن این دزد سیه بر عقل رندان برگداخت بی وفایی رسم معشوق است در این دنیای تار...
آسمان ابری این دل، به یادت گریه کرد در سرای خویشتن،آفاق به راهت گریه کرد تا ندانی در کجا آیم به درگاهت شبی ماه شبانه بر گدای بی صدایت گریه کرد تازیانه می زنی بر ضجه های بی کسی نور مهتاب شبم بر یاس شامت گریه کرد من گریستم همچو آن فرزند بی مادر شده مور فرزانه به یاد خاک پایت گریه کرد کاش بر...
صباحي وقت رفتن مي دمد باز نگار من کجايي ؟ سوز دمساز دلم محتاج گريَست مي کند ساز که اين تنهاي سرگشته رود باز منم آن شوق تنهايي نظر باز شود اکسير درد من چه دمساز کنم بقض سکوتت تار هر ساز چه سرخ است لاله ي خونم به شب باز شگفتا اوج رفتن ناله ام باز که در بند وجودت گشته دمساز
شنیدم در دیاری می نوازند کوس تنهایی در اوج حسرت فردا به یاد شب چره هایی چه در مرداب ویرانی شوند غرقه به خواب مرگ چه در پنهان و بیداری روند خسته ز شبهایی شنیدم می خرامند بر ره فردا چو طاووسان نویسند بر سر دیوار کجایید مرگ پاییزان گداختند داغ تنهایی به دلهای سیه روزان نواختند مهر پیشانی که...
عشق را در بی وفایی،مهر معشوق یافتم خشم را در اوج لبخند،مست معبود یافتم در تباهی، اشک حسرت تا ریاضت رازقیست درد هجرت را به وصل یار و محبوب یافتم حرف عشق در عطف با هم بودن یاران است بی وفایی را ز ماندن نزد مسعود یافتم کثرت افلاک ز پلک چشم کوران ،دور نیست حرف" آ "را در ادب من نزد مطرود یافتم...
تنها نشسته ام در این آغش جفا پیشینه ای نبُود مرا، جز در این خفا مرغ از قفس پرید،مگر بالی بُود تو را؟ چون مرده ی سراب کنم آب را شفا راستی نگفته ای چرا کین دلم گریخت؟ آن گونه که بر رهِ گذر کند وفا فریاد گریه از دل گریان می رود ساین ناجوانمردانه را کین دهد صفا از دل رود مهرت ،چو پروانه ای خرام...
در پس مرگم چه رسوا می شوم از یاد تو دادم این دل را که فریادم ز شب فریاد تو آخر از درد سیاه بی کسی رفتم ز یاد دادم این جام گران شوکران برباد تو ساقیا من مست آن باده که دادی بر غمم نِه،ز آن دریای طوفانت زده، تندباد تو خسته از یاد سرابم،با تو بودن را چه سود؟ زد به یغما،دادو فریاد دلم ،غمباد تو...
عشق را معنی نباید ساده کرد در سخاوتها نباید سایه کرد روح عاشق مست در گفتار عشق گشته پس ، پندارها را هاله کرد عشق یعنی مست خلسه در ثنا صاحت طلاب ر ا،خط خورده کرد غرق در عرفان هستی،صحن عشق با رذالت ها ، نباید خانه کرد عشق ، هجرت از سرای خویشتن منع ...
رسم عاشق بودن از فریاد سرد خاطرست درد دنیا در سپیدی ،شوق رفتن باطلست در عطوفت تا توانی بی وفایی نازلست در سراب ناب دنیا ،مست و خامی ساحلست خواب دریا تا کرانه می نشاند قطره را بهر کابوس،تا به صحرا، مرگ قطره ناقلست خواری و ذلت به کوچ،در رهسپاری عیب نیست مرگ دریا دار،به خشم موج غران کاملست آتش...
دلم گرفت ز این سرمای بی حد زمستان ز فریاد غریب و لخت و عریان دلم گرفت ز این نامردمی ها از این پرپر زدن در کنج و گریان در این خلوتگه از خنده گریزان که این لبخند چه ترسان است ز هجران دلم گرفت ز این تنهایی تو که در عزلت گزیدی مرگ و عصیان در اوج رخوت و مستی نشستی ز درد بی امان ما چه حیران
روزگاری در تباهی صاحتی بر باد رفت مرگ معجز بر سیاهی طاعتی بر داد رفت جوهر عمر از ضیای چشم بی سویم که بست درد بی درمان خجلت ،راحتی بر یاد رفت در سر انجام ازل،از پیش چشم کور ما دیده ای عطشان اشک و کینه ای بر زاد رفت عشق را گویند تباهی بهر فطرت بار نیست عشق ما بهر جدایی،سینه ای بیداد رفت این...
در صومعه ي مرگ سيادت ، نظري افکندم آمد به ندايي که زجانم ، گذري افکندم قدَيس سپيدي،به دلم سخت نشست در شب تاري در صاحت دِير ملکوتش ، نظري افکندم رسيد که عزلت به جفاي دل تن ابليس است؟ در موج نگاه تن سردش ، گذري افکندم خنديد بسان شه زوَال به ترديد جوابم در اوج صداقت به رياضت نظري افکندم رنگ...
ساعت مرگ ، صداي مست هجرانت شدم آفت غم ، به جان بََرد و حيرانت شدم ليل مستي در فراغ است،اوج يوم بي صواب راحت شرم ، به سان عرش گريانت شدم درس هستي و زوالت ،غرق عشرت تابحال صاحت درد ، به خوان شرم عريانت شدم خسته از طاغوت بي شرم جدايي ها شدي طاعت فقر ، به لان خصم جيرانت شدم عبده ي عزلت گزيدي در...
عشق می کوبد ضمام درب را آن نوایش می نشاند طرب را در زمانه ساعتی بر باد نه عشق مرهم بر صواب زخم را می نشینم در ندای اشک وای مست بی خانه گدای عرش را عشق را مکنت ز بار غم چرا؟ زخم خورده می کشاند دست را تلخ و غمگین از سکوت سایه ها عشق بی رحمت سزای مرگ را
فکر می کردم سرابی نیست عشق مرز انسان را تباهی نیست عشق فکر می کردم صیاحت نیست جرم درد تنهایی رهایی نیست عشق فکر می کردم سرایت هست سبز برگه افکندن محالی نیست عشق فکر می کردم ریاضت طعنه است مست و هوشیاری مجالی نیست عشق فکر می کردم که سالها رسته ام دست مستان را جدایی نیست عشق
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن