غزلیات سعدی
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بیقرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم که در کنار منست اگر معاینه بینم که قصد جان دارد به جان مضایقه با دوستان نه کار منست حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست در بهشتست که همخوابه حورالعینیست دولت آنست که امکان فراغت باشد تکیه بر بالش بی دوست نه بس تمکینیست همه عالم صنم چین به حکایت گویند صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست روی اگر باز کند حلقه سیمین در گوش
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم درد نوشان غمت را چو شود مجلس گرم
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم چراغ عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه دگــر ره دیـده میافـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم تو را در بوستان باید که پیش سرو...
یارا بهشت صحبت یاران همدمست دیدار یار نامتناسب جهنمست هر دم که در حضور عزیزی برآوری دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست بس دیو را که صورت فرزند آدمست آنست آدمی که در او حسن سیرتی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت: ای پسر، چندانکه تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست، اگر به روزی ده بودی، به مقام از ملائکه درگذشتی. فراموشت نکرد ایزد در آن حال / که بودی نطفه ای مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک / جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف / دو...
سلام دوستان! امروز براتون یه برنامه موبایل براتون گذاشتم که امیدوارم بتونید ازش کمال استفاده رو ببرید! من در این پست براتون گلستان سعدی رو گذاشتم که امیدوارم بتونید از اون کمال استفاده رو ببرید و از پند ها و حکایات اون در زندگی خودتون کمال استفاده رو داشته باشید! توجه:این فایلها با پسوند...
گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان تصحيح شادروان محمد علي فروغي باب دوم، در اخلاق پارسايان حکايت اول يکي از بزرگان گفت: پارسايي را چه گويي در حق فلان عابد که ديگران در حق وي بطعنه سخنها گفتهاند؟ گفت بر ظاهرش عيب نميبينم و در باطنش غيب نميدانم.
باب پنجم : در عشق و جواني حکايت حسن ميمندي را گفتند سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد که هر يکي بديع جهاني اند ، چگونه افتاده است که با هيچ يک از ايشان ميل و محبتي ندارد چنانکه با اياز که حسني زيادتي ندارد ؟ گفت : هر چه به دل فرو آيد در ديده نکو نمايد . هر که سلطان مريد او باشد ...
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم ازوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر کبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری غایت کام و دولتست آن که به خدمتت رسید
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خارست به زیر پهلوانم
سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات دل برده شمع مجلس او پروانه به شادی و سعادات جان در ره او به عجز میگفت
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز گو به نزدیک مرو کفت پروانه پرست گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست ای مجلسیان راه خرابات کدامست هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست برخیز که در سایه سروی بنشینیم کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست الحان بلبل از نفس دوستان توست چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان بودش یقین که ملک ملاحت از آن توست هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن