دلم بویی ز ماتم دارد امشب که رنگی از محرّم دارد امشب قلم با چشم خونباری ز اندوه
بر چشم ترم شانه نگه دار بمیرم گل باشم و پشت در گلزار بمیرم ای مه مکش آن ابر لحافت به سر آخر بی روی تو باید به شب تار بمیرم
دوباره غنچه ی شعر و دوباره برگ خیال نهال عشقم و راز ثمر گرفتنمی چو ابر در دل مغموم من به نم نم اشک به انتظار گل و برگ و بر گرفتنمی
لبم پر آه، دل غوغا نمي دانم دلم را در کدامين گوشه ي آهنگ پر سوز ندامت چال خواهم کرد من از دستي که مي آيد گهي گلواژه ي "انسان" ز قلبم مي ربايد سخت مي ترسم از اين خاکستر غمناک خواهش هاي نفسانی
عمریست با شقایق پرپر غریبه ایم با قصه ی صنوبر بی سر غریبه ایم ما هرزه وار پیچه ی شاخان کوچکیم با روح کنده های تناور غریبه ایم
من به پامال شقایق نگران می نگرم دست بر چانه به رویای جوان می نگرم عاشقی مانده به برگی به تن خشک امید باز شرمنده ز پابوس خزان می نگرم
ماه من همره من در ره تو فاصله هاست این چه راهی است که از ثانیه ها قافله هاست؟ سر به بالا کند این راه و من خسته چنان سر بزیرم که براه تو به پای، آبله هاست
"سوگند به بودنت که هستم با تو"* هستم ز تو کز عدم گسستم با تو آهم که چو دیوار شد از سردی غم با گرمی مهر که شکستم؟ با تو
تو _باغبان خیالم_ به داد گل نرسیدی به شاخه ی " گله" ام "ها" ی هرزه را تو ندیدی چگونه طبع خزانی شکوفه ی غزل آرد؟ به خاک باغ امیدم چو قطره ای نچکیدی
بر دار زمان گرچه چو هر ثانیه مردیم مردیم، ولی دل به جدایی نسپردیم چون مرغک پربسته از این لانه ی دوری
پیش از او در چاه طبع از قطره ای زنگی نبود زنگ صوتی بود اگر، جز ناله ی سنگی نبود آن هلال نیمکت در باغ شب هم بود اگر وعده گاه این چنین مستان دلتنگی نبود
خواب بر پلکم نزد در، شب که او پیشم نبود واژه ها قهرند با این لب که او پیشم نبود زیر بال ناله هایم را بگیر ای قاصدک ناله ام از پا فتاد این شب که او پیشم نبود
امشب دلت ستاره! تنها نِشسته با من از دست سیل صبحی قلب تو رسته با من در دفترم خيالت سر ميکشد شبانگاه
چون موج تا کنار تو فریاد می کنم آن ساحل وفای تو را یاد می کنم دیوار دور روی گلت گر چه می کشند با عطری از خیال تو دل، شاد می کنم
آسمان افسرده بود از بس که من دیر آمدم چشم مه بی خواب من، شاید که شبگیر آمدم در بدر در کوی رویا می دویدم سوی تو حلقه ی شعری براهم بود و من گیر آمدم
در پي روياي دل رفتم سراغ زندگي حيف اما سرخ شد بر من چراغ زندگي شاخه ي نامردمي از روي ديوار فلک خيره مي پاييدمان در کوچه باغ زندگي
خال او خط کشی راه خیالم می کرد به خیال، این دلم آویز هلالم می کرد گفت این قلب به عشق تو زند موج ولی دست در دست شفق رقص به حالم می کرد
این چراغ ماه شبهای مرا خاموش کن مرگ را بر چشم بی خواب دل من نوش کن از میان لای انگشتان جهان دیدن به کی؟ صحنه را ای پرده دار سینما خاموش کن
با دلم با دل تو پای بر سینه ی این راه زدیم پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم گویی اما ته این راه دراز دزد شبگیر جنون منتظر است
در بادیه ی عشق صلایی نشنیدیم جز ظلم بدان هیچ ندایی نشنیدیم دلها همه بر دست و زبانها همه در کام بر جور فلک نغمه ی آیی نشنیدیم
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن