شاهنامه فردوسي
در این خاک زرخیز ایران زمین.
10th March 2010 07:47 PM
ديوان حافظ شیرازی
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
12th March 2010 10:16 PM
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
21st December 2009 12:45 PM
الا ای آهوی وحشی کجایی
20th February 2009 08:19 PM
بيا ساقی آن می که حال آورد
22nd April 2006 04:47 AM
خلوت گزیده
26th September 2009 12:46 AM
رباعيات خيام
دانلود نرم افزار رباعیات فیلسوف و ریاضیدان گرامی...
8th December 2009 10:20 PM
مست و هوشیار
8th April 2010 02:28 PM
غزلیات سعدی
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
18th July 2010 01:34 PM
غزلیات مولوی
پير من و مراد من،
8th June 2010 04:46 PM
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
27th April 2010 01:53 PM
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
27th April 2010 01:34 PM
اشعار
7th April 2010 10:16 PM
یوسف و زلیخا - بخش ۱ - آغاز سخن
27th April 2010 01:39 PM
پیر ما وقت سحر بیدار شد
27th July 2010 07:54 PM
از ماست که بر ماست
8th April 2010 02:13 PM
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست
27th April 2010 02:00 PM
لطف پنهانی او در حق من بسیار است
27th April 2010 01:47 PM
دگر آموز
10th April 2010 09:45 PM
دوبیتی ها
12th October 2009 05:26 PM
نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم!
27th April 2010 02:03 PM
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
27th April 2010 01:50 PM
زن
28th April 2009 08:11 AM
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی این، من بودم که بی قرارت کردم
"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است : در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی...
رندیم و دگر مستیم تا باد چنین بادا توبه همه بشکستیم تا باد چنین بادا چون قطره از این دریا دیروز جدا بودیم امروز بپیوستیم تا باد چنین بادا عقل از سر نادانی درد سر ما می داد عشق آمد و وارستیم تا باد چنین بادا ما دست برآوردیم در پاش سر افکندیم
در خرابات فنا ملک بقا داریم ما خوش بقایی جاودانی زین فنا داریم ما کشته عشقیم و جان در کار جانان کرده ایم این حیات لایزالی خونبها داریم ما خم می در جوش و ما سرمست و ساقی در نظر غم ز مخموران این دوران چرا داریم ما جام دُرد درد او شادی رندان می خوریم
هنگام صبوح آمد، ای همنفسان خیزید یاران مواق را از خواب برانگیزید یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دم می در فکن ای ساقی، با مست میاویزید جامی که تهی گردد از خون دلم پر کن و آنگه می صافی را با درد میامیزید چون روح حقیقی را افتاد می اندر سر
عشق را پیر و جوان یکسان بود نزد او سود و زیان یکسان بود هم ز یکرنگی جهان عشق را نوبهار و مهرگان یکسان بود شیب او بالا و بالا هست شیب که اش زمین و آسمان یکسان بود بارگاه عشق او چون دایره است
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟ به جان می جویمت جانا کجایی؟ همی پویم ببویت گرد عالم همی جویم ترا هر جا، کجایی؟! چو تو از حسن در عالم نگنجی چه دانم تا تو چونی، یا کجایی؟ چو آنجا که تویی کس رو گذر نیست
ماه رویا رخ ز من پنهان مکن چشمم از هجران خود گریان مکن ز آرزوی روی خود زارم مکش وز فراق خود مرا بی جان مکن از من مسکین مبر یکبارگی من ندارم طاقت هجران، مکن بس کسی را بی دل و بی جان مدار
:excl: رباعیات باباطاهر به زبان محلی نوشته شده است لذا فهم برخی ابیات و یا شکل صحیح کلمات کمی دشوار می باشد.در صورت نامفهوم بودن قسمت هایی از شعر، درخواست خود را در همین بخش ارسال کنید و در حد توان خود شما را در رساندن مفهوم شعر یاری خواهم کرد 1. بی ته یارب به بستان گل مرویا اگر رویا کسش هرگز...
آسيب شناسى علوم انسانى در ايران پاى لنگ پژوهش. http://www.iraninstitute.net/1386/861113/html/think.htm iran-newspaper@iran-newspaper.com ]دكتر سيديحيى يثربى ]
خدايا اعتراف مي کنم از اينکه.....)* امام باقر عليه السلام مي فرمايند : بخدا قسم خدا از مردم جز دو خصلت نخواسته ، به نعمتها اعتراف کنند که برايشان مي افزايد و به گناهان اقرار نمايند که آنها را مي آمرزد. پس خدايا اعتراف مي کنم از اينکه : از اينکه امام خود را نشناختم و محبت او را در دل...
چنين گفت زرتشت كتابهايي هستند كه اگر كسي با آنها چنان كه بايد سر كند ، يعني جانمايه ي انديشه ي آنها را زندگاني كند ، نقشي ناستردني برروان آدمي مي گذارند ، زيرا سرو كار آنها با جان آدمي است . اينگونه كتابها نه كتاب معلومات اند كه عقل آدمي را خوراك دهند نه ادبيات كه حس و عاطفه را برانگيزانند ....
ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی منتهاای آتشی افروخته، در بیشه ی اندیشه ها امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدیبر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب توییمطلب تویی طالب تویی، هم منتها هم مبتدا در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا...
شیخ ابوسعید ابوالخیر شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولادت او در سال 357 هجری در شهرکی به نام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتادهاست که ویرانه های این شهر در ترکمنستان امروزی قرار دارد. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث...
چه خوش بودی دریغا روزگارم اگر با من خوش استی غمگسارم به آب دیده دست از خود بشویم کنون کز دست بیرون شد نگارم نگارا، بر تو نگزینم کسی را تویی از جمله خوبان اختیارم مرا جانی و می دارم تو را دوست
صدای عشق از گلوی مردان هرزۀ شهر می آید گل اندام ... همیشه زیباترین قلبها در پس زیبا ترین چهره ها نیست در فریاد دیوانه ترین حنجره هاست !!!
ناکرده گناه در جهان کیست ؟ بگو آنکس که گنه نکرد چون زیست ؟ بگو من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان منو تو چیست ؟ بگو
گذری بر زندگی صائب تبریزی برق جلال عین جمال است پیش ما داغ پلنگ چشم غزال است پیش ما ما چشم از چکیده دل آب داده ایم یاقوت و لعل سنگ و سفال است پیش ما ما را نظر به عالم دیگر گشوده اند مرگ و حیات خواب و خیال است پیش ما در پرده غبار...
باد شمال می رسد، جلوه نسترن نگر وقت سحر ز عشق گل بلبل نعره زن نگر سبزه ی تازه روی را نو خط جویبار بین لاله ی سرخ روی را سوخته دل چو من نگر خیره سری فگنده را در غم عمر رفته بین سنبل شاخ شاخ را مروحه چمن نگر یاسمن لطیف را همچو عروس بکر بین
ای حسن تو بی پایان، آخر چه جمالست این! در وصف تو جان حیران، آخر چه کمالست این! رویت چو شود پیدا ابدال شود شیدا ای حسن رخ زیبا، آخر چه جمالست این! حسنت چو برون تازد عالم سپر اندازد هستی همه در بازد، آخر چه جلالست این! عشقت سپه انگیزد خون دل ما ریزد
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن