محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت:«ای دوست،این پیراهن است افسار نیست» گفت:«مستی،زان سبب افتان و خیزان می روی؟» گفت:«جرم راه رفتن نیست،ره هموار نیست» گفت:«می باید تو را تا خانه ی قاصی برم» گفت:«رو،صبح آی،قاضی نیمه شب بیدار نیست» گفت:«نزدیک است والی را سرای،آن جا شویم»
بدامان گلستانی شبانگاه چنین میکرد بلبل راز با ماه که ای امید بخش دوستداران فروغ محفل شب زندهداران ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی ز انوارت، زمین را تابناکی شبی کز چهره، برقع برگشائی
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست
نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر شد از رنج رنجور و از درد نالان بپیچید و گردید چون مار چنبر دویدند جمعی پی دادخواهی دریدند دیوانه را جامه در بر کشیدند و بردندشان سوی قاضی که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر ز دیوانه و قصه ی سر شکستن بسی یاوه گفتند...
دی، کودکی بدامن مادر گریست زار کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند آن تیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد مانا که رنج و سعی فقیران، ثمر نداشت دیروز،...
به سر خاک پدر، دخترکی صورت و سینه بناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر میپیوست گریه ام بهر پدر نیست که او مرد و از رنج تهیدستی رست زان کنم گریه که اندر یم بخت دام بر هر طرف انداخت گسست شصت سال آفت این دریا دید هیچ ماهیش نیفتاد به شست
به نومیدی، سحرگه گفت امید که کس ناسازگاری چون تو نشنید بهر سو دست شوقی بود بستی بهر جا خاطری دیدی شکستی کشیدی بر در هر دل سپاهی ز سوزی، نالهای، اشکی و آهی زبونی هر چه هست و بود از تست بساط دیده اشک آلود از تست بس است این کار بی تدبیر کردن جوانان را بحسرت پیر کردن
کبوتری، سحر اندر هوای پروازی ببام لانه بیاراست پر، ولی نپرید رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز مبرهن است کزان طعنه بر دلش چه رسید شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی گسست رشتهی امیدی و رگی بدرید گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی طبیب گشت، چو رنجوری کبوتر دید برفت خار و خس آورد...
برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان...
لاله ای با نرگس پژمرده گفت بین که ما رخساره چون افروختیم گفت ما نیز آن متاع بی بدل شب خریدیم و سحر بفروختیم آسمان، روزی بیاموزد ترا نکتههائی را که ما آموختیم خرمی کردیم وقت خرمی چون زمان سوختن شد سوختیم تا سفر کردیم بر ملک وجود توشۀ پژمردگی اندوختیم
بلبلی از جلوۀ گل بی قرار گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غزلی نغز خواند رقص کنان بال و پری برفشاند بیخود از این سوی بدانسو پرید تا که بشاخ گل سرخ آرمید پهلوی جانان چو بیفکند رخت مورچه ای دید بپای درخت با همه هیچی، همه تدبیر و کار با همه خردی، قدمش استوار
به آب روان گفت گل کز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگوئی پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی بگوئی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیائی و ما را ببوئی بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی پیامی که داری به پیک دگر ده بامید من...
از ساحت پاک آشیانی مرغی بپرید سوی گلزار در فکرت توشی و توانی افتاد بسی و جست بسیار رفت از چمنی به بوستانی بر هر گل و میوه سود منقار تا خفت ز خستگی زمانی یغماگر دهر گشت بیدار تیری بجهید از کمانی چون برق جهان ز ابر آذار
بنفشه بَنفشه صُبحدم اَفسرد و باغبان گفتش كه بيگه از چمن آزرد و زود روى نهفت
پروین اعتصامی: اختر چرخ ادب سوریه کبیری- http://www.washingtonprism.org/showarticle.cfm?id=574 امروز جمعه بيست و پنجم اسفند ماه، صدمین سالروز تولد پروین اعتصامی شاعر پر آوازۀ ایران معاصر است. شورای فرهنگ عمومی در روز ۲٤ دی (۱٤ ژانويه) سال جاری، اعلام کرد که ۲۵ اسفند را در تقويم سال...
اي خوش اندر گنج دل زرّ معاني داشتن نيست گشتن، ليك عمر جاوداني داشتن عقل را ديباچه اوراق هستي ساختن علم را سرمايه بازارگاني داشتن كشتن اندر باغ جان هر لحظه اي رنگين گلي وندران فرخنده گلشن باغباني داشتن دل براي مهرباني پروراندن لاجرم
اي خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن تيرگيها را از اين اقليم بيرون داشتن همچو موسي بودن از نور تجلّي تابناك گفتگوها با خدا در كوه و هامون داشتن پاك كردن خويش را ز آلودگيهاي زمين خانه چون خورشيد در اقطار گردون داشتن عقل را بازار گان كردن به بازار وجود
اي خوش از تن كوچ كردن، خانه در جان داشتن روي مانند پري از خلق پنهان داشتن همچو عيسي بي پر و بي بال گردون شدن همچو ابراهيم در آتش گلستان داشتن كشتي صبر اندرين دريا در افكندن چو نوح ديده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن در هجوم تركتازان و كمانداران عشق
اي خوشا سوداي دل از ديده پنهان داشتن مبحث تحقيق را دردفتر جان داشتن ديبه ها بي كارگاه و دوك و جولا بافتن گنجها بي پاسبان و بي نگهبان داشتن بنده فرمان خود كردن همه آفاق را ديو بستن، قدرت دست سليمان داشتن در ده ويران دل،اقليم دانش ساختن
اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بياد روي جانان اندر آذز داشتن اشك را چون لعل پروردن به خوناب جگر
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن