اشعار هورمزد يعقوبي نژاد
امشب ز نور ماه پر از درد مي شوم غمگين و دلشکسته و رخ زرد مي شوم امشب ز بغض و ناله ي اين ماه نيمه جان با اشک نا چکيده هم آورد مي شوم اي آسمان بر آتش جانم ببار باز گويا فقط ز اشک تو من سرد مي شوم با اين چنين سرودنم امشب ز حال ماه از جمع صاحبان خرد طرد مي شوم امشب ز ابر هاي پر از اشک آسمان ...
یا لطیف عمري است در طلب کام خود برهيم آيا شود که از اين ورطه ما برهيم گويند کيفر جرم است و آيت عدل ولله که پاک و زلاليم و بي گنهيم جان بر لبيم و گرفتار و خون به جگر ترسم به صبر عمر را ز کف بدهيم درد آشناييم و سر گشته در همه عمر بيدار تا به صبح از طلوع مهيم
چشم پراشک خويش مي بندم تا نبينم فتاده در بندم پر ز دردم ميان اين ادبار هم از اين پس اسير خوانندم تا سفيهان به خبط پندارند من ز بختم هميشه خرسندم همچو شادان به بزم مي رقصم مي فريبم جهان به لبخندم در غم آواز شاد مي خوانم اين چنين است مکر و ترفندم
تولد روز مباداي عدم بود حالا عدم روز مباداي تولد است خنده آور نيست؟ آنچه قطعي است نسبيت است که مصدري جعلي است خنده آور نيست؟! روز مبادا هر چه هست به هر شکل که هست خرج دارد حتمآ ! چونکه مي گويند مادربزرگ ها
شعر در تاریخ 5/4/86ساعت 1 بامداد به پایان رسید ابر از غربت اين شام گريست قصه ها ساخت ز بيداري من قصه هايي ز فروپاشي بغض در هواي غم تکراري من ماه بشکست از آساني خويش موسم ديدن دشواري من رعد در اين شب تاريک سرود
تيغ اندر چشم داريم و تحمل مي کنيم تلخ کامانيم و عمري دوري از مل مي کنيم جان به لب گشتيم ما اندر غم هجران دوست در سبيل صبر خود تقليد بلبل مي کنيم بس که در انديشه مان فکري به غير از هيچ نيست بر کلام نيک و بد سالي تامل مي کنيم بر نمي آيد ز ما بيچارگان کاري دگر در مسير وصل حق بر حق توکل مي کنيم ...
رخسار سرخ من از خون ديده است دردي به خانه ي دل آرميده است دردي به غربت يک عمر التهاب کاندر سرود نگاهم دويده است گويي عالم ديگر زحال من اشکي ز چشم سروشي چکيده است همراه گردش ايام و بازي دهر اشکش به خلوت اين دل رسيده است گاهي ز غرش رعدي به نوبهار گاهي ز لحن هزاران رميده است
در اتاقي کوچک و تاريک و مملو از کتاب شاعري بنشسته تنها با هزاران فکر ناب گاه گاهي لب به فنجان مي زند ، فنجان تلخ نيمه شب را مي کند طي، فارغ از چنگال خواب در کنار چشم هايش اشک و خون خشکيده است در سکوتش موجي از غم در کلامش اضطراب روي ميزش ضبط صوتي کهنه اما نغمه خوان با زباني دور از ما...
چون نقش ساحل نشيني در آغوش موج ما در رهگذار حوادث فراموش مي شويم مانند شمعي به طوفان غمناک لحظه ها هر لحظه کم نور تر تا که خاموش مي شويم چون آهوان رمنده ي پيوسته در گريز از ما نماند به جاي نشاني به جز غبار از ما نگيرد سراغ به فردايمان کسي الا ز سنگي که آن هم رهاورد روزگار
از خانه ي جانانه تو الهام نداري از وحي لطيفانه توپيغام نداري از لذت عرفان به حقيقت دوري در زندگي ات لحظه اي آرام نداري بازيچه شدي در وسط بحر و بيابان حيف است كه اميد به ايام نداري خون شد همه شب ديده ي اين راهنمايان ...
بر بلنداي فلك همچو ملك پرواز كن نام حق بر لب چون لعل طنين انداز كن در مسيرت زملائك پر پرواز بجوي شمس پر فيض وجودت به فلك ابراز كن با برائت ز گناهان همه جانت پاك شد با تعصب به وجودت ره حق اغاز كن
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن