اشعار هورمزد يعقوبي نژاد
در کوچه های خیس و خلوت پاییز با لحن برگ ها ز وسوسه لبریز بر دوش باد می نشینم و هردم پر می کشم به لحظه های دل انگیز از لا به لای دانه های بلورین چشمم به آسمان و ابر شرر خیز با هر نفس حدیث نفس گویانم تا سر شود غروب سرد و غم انگیز
از شب نهراسيد که شب آرام است در شب دل هر طالب خلوت رام است در صبح به جز نور کدامين لطف است در روز که بر نوع بشر چون دام است گر در شب تاريک يکي سرقت کرد در روز دو صد دزد به هر يک بام است گر روز به دنبال گهر مي کردي رو مسلک نو گير که فکرت خام است
تولد روز مباداي عدم بود حالا عدم روز مباداي تولد است آنچه قطعي است نسبيت است که مصدري جعلي است خنده آور نيست؟! روز مبادا هر چه هست به هر شکل که هست خرج دارد حتمآ چونکه مي گويند مادربزرگ ها که پول، بهر روز مبادا نگه داريد
خدايم ناتوانم , خسته ام باز از اين آوار احساس پر از راز به جسمم پرزنم سويت من اي دوست اگر روحم نيابد بال پرواز گر اين مردم هراس از مرگ دارند من از مردن چنين مي خوانم اواز نه از پيري گريزانم نه از مرگ جواني مي کنم با مرگ آغاز چنين احساس تلخ از ياس من نيست فقط مي دارم...
رخسار سرخ من از خون ديده است دردي به خانه ي دل آرميده است دردي به غربت يک عمر التهاب کاندر سرود نگاهم دويده است گويي عالم ديگر زحال من اشکي ز چشم سروشي چکيده است همراه گردش ايام و بازي دهر اشکش به خلوت اين دل رسيده است گاهي ز غرش رعدي به نوبهار گاهي ز لحن هزاران رميده است
بر از غربت اين شام گريست قصه ها ساخت ز بيداري من قصه هايي ز فروپاشي بغض در هواي غم تکراري من ماه بشکست از آساني خويش موسم ديدن دشواري من رعد در اين شب تاريک سرود شعري از درد گرفتاري من اين چنين بزم لطيفانه شب شرح تلخي است به بيماري من
دل خسته به سويت آمدم دوست اين گريه بي امان از اين روست اين روي سياه از سر شرم در محضر چون تو يار نيکوست
از خانه ي جانانه تو الهام نداري از وحي لطيفانه توپيغام نداري از لذت عرفان حقيقت شده مهجور در زندگي ات لحظه اي آرام نداري بازيچه شدي در وسط بحر و بيابان حيف است كه اميد به ايام نداري خون شد همه شب ديده ي اين راهنمايان ...
ابر مي خواند برايم قصه اي نمناک از تپيدن هاي خون آلود و بس غمناک لحظه هايي پر تپش در زندگي با موج دست هايي بي رمق از جستجو در خاک گفتگو با روح دريا در سکوتي محض قبر هايي شسته با باران، به شدت پاک ماه مي آيد به خوابم همچنان پر حرف باز مي گويد از آن ميعاد وحشت ناک ...
چون نقش ساحل نشيني در آغوش موج ما در رهگذار حوادث فراموش مي شويم مانند شمعي به طوفان غمناک لحظه ها هر لحظه کم نور تر تا که خاموش مي شويم * چون آهوان رمنده ي پيوسته در گريز از ما نماند به جاي نشاني به جز غبار از ما نگيرد سراغ به فردايمان کسي
امشب به سينه اندوه، پروار مي شود هر ذره اش همانند خروار مي شود گويي به قصد جانم تمامي دردها امشب به روح خسته ام آوار مي شود امشب منم به حالي که بر آرزوي صبح هر يک ستاره مانند ديوار مي شود دور از گذشته ام ،از اينده هم، به چشم حتي زمان حال مرا تار مي شود اي چرخ دهر مانند من شعر در تب است از...
چشم پراشک خويش مي بندم تا نبينم فتاده در بندم پر ز دردم ميان اين ادبار هم از اين پس اسير خوانندم تا سفيهان به خبط پندارند من ز بختم هميشه خرسندم همچو شادان به بزم مي رقصم مي فريبم جهان به لبخندم در غم آواز شاد مي خوانم اين چنين است مکر و ترفندم
عمري است در طلب کام خود برهيم آيا شود که از اين ورطه ما برهيم گويند کيفر جرم است و آيت عدل ولله که پاک و زلاليم و بي گنهيم جان بر لبيم و گرفتار و خون به جگر ترسم به صبر عمر را ز کف بدهيم درد آشناييم و سر گشته در همه عمر بيدار تا به صبح از طلوع مهيم با آه شعله ور و اشک و ناله مان چون شبروان...
تيغ اندر چشم داريم و تحمل مي کنيم تلخ کامانيم و عمري دوري از مل مي کنيم جان به لب گشتيم ما اندر غم هجران دوست در سبيل صبر خود تقليد بلبل مي کنيم بس که در انديشه مان فکري به غير از هيچ نيست بر کلام نيک و بد سالي تامل مي کنيم بر نمي آيد ز ما بيچارگان کاري دگر در مسير وصل حق بر حق توکل مي کنيم ...
امشب ز نور ماه پر از درد مي شوم غمگين و دلشکسته و رخ زرد مي شوم امشب ز بغض و ناله ي اين ماه نيمه جان با اشک نا چکيده هم آورد مي شوم اي آسمان بر آتش جانم ببار باز گويا فقط ز اشک تو من سرد مي شوم با اين چنين سرودنم امشب ز حال ماه از جمع صاحبان خرد طرد مي شوم امشب ز ابر هاي پر از اشک آسمان ...
در اتاقي کوچک و تاريک و مملو از کتاب شاعري بنشسته تنها با هزاران فکر ناب گاه گاهي لب به فنجان مي زند ، فنجان تلخ نيمه شب را مي کند طي، فارغ از چنگال خواب در کنار چشم هايش اشک و خون خشکيده است در سکوتش موجي از غم در کلامش اضطراب روي ميزش ضبط صوتي کهنه اما نغمه خوان با زباني دور از ما...
امشب به سینه اندوه ، پروار می شود هر ذره اش همانند خروار می شود گویی به قصد جانم تمامی دردها امشب به روح خسته ام آوار می شود امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح هر یک ستاره مانند دیوار می شود دور از گذشته ام ، از آینده هم، به چشم حتی زمان حال مرا تار می شود ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است...
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن