اشعار هورمزد يعقوبي نژاد
می روم در دل خاک تو ولی بر جایی قلب من همره توست چه به آن می آیی!
چه ایامی که با افسوس طی شد چه شب هایی که من بی تاب بودم چه غفلت ها که در یادم غزل کشت چه باران ها که آمد خواب بودم هزاران شام پیش از صبح رفتن
از سپهر تار و ابر آلود شب بغض دیرین در گلویم جان گرفت خواستم از درد گویم٬ ابر گفت خواستم گریان شوم ٬ باران گرفت! رو به بالا با فغان گفتم : خدا !
می شناسم اثر خیس قدم هایت را تو رهاورد سکوت و نم باران داری ابر شب رنگ در آمیخته با آرامش که پس خامشی ات قصه طوفان داری شور شیرین سرایش ز توام بر جان است
چشمان باز به فردای روشنت لا لای خاطره ها خواب می کند ای شمع شام شکاف ای زلال نور ننگر به پیش که بی تاب می کند جانم برای تو فردا بسوز پیش!
در پیچ و تاب کوچه ی مرموز روزگار تا نقطه ای که حادثه تصویر می شود آنجا که در تلاقی ایمان و اضطراب یکباره خواب تو تعبیر می شود وقتی که ضرب ثانیه ها در اراده ات یک حلقه از توافق زنجیر می شود رازی به هر شتاب و توقف نهفته است رازی که در یقین تو تفسیر می شود...
یا لطیف پر بکش با خیال ها یک شام تا بلندای موج اقیانوس تا فراسوی ترس کشتی بان تا امیدی ز نور یک فانوس خنده زن بر طلوع یک رویا وه! که عالی است خواب بی کابوس: داستانی ز داغ رفتن نیست
زیبا حماسه ی نمناک ابرها بس عاشقانه به پا شد گویی همای سعادت به ناگهان بر بام خانه رها شد بر لوح پنجره از کلک نوبهار نقشی چو دیده ی ما شد از هر کرانه روانه به شهر شوق با خاک کوچه چه ها شد! دل خوش بدار به بستان درآی دوست! زین نم شکوفه چو وا شد
چشم تارم ساز با شب زنده داران می زند من خموش او طعنه بر آوازه خوانان می زند با نگاه آشنایی چون که یابد حرف ها از دل پر خون ز داغ روزگاران می زند نیمه شب گویی به رخسارم چو نقاشان به رسم هر طرف تصویر خیس جویباران می زند مثنوی ساز مصیبت می گدازد تا فلق هر شب از اندوه دل از بس که باران می زند...
وقت آغاز سفر های خیالی است پر بکش با من که جایت سخت خالی است همسفر با من شو ای دل بسته بر خاک حیف از پر ها که بستی دیر سالی است آسمان ماوایمان خواهد شد امشب این چنین پرواز روحانی چه عالی است... ( زمستان 85)
خون چکانم از دل ریشم به شعر نیست جایز غم نهفتن بیش از این استخوان سوز است داغ دل ، فغان ! کی روا باشد نگفتن بیش از این؟ شد مزار آرزویم سینه ام لاله بر یک دل شکفتن بیش از این؟ دیده بی خواب از مصیبت تا فلق شام ها شاید نخفتن بیش از این؟ از غم دل جاری از هر چشم سیل ز آب رویم دست شستن بیش از...
دلم گرفته ، بگیرم دوای غم به کجا؟ گلایه ام ز که باید ، شکایتم به کجا؟ نگاه تار و ترم بین نمی زند ره خواب نگر ز دل نگرانی رسیده ام به کجا؟ مصیبتی است مرا ، هست خصم جان فلکم بگو دگر که رهایم از این ستم به کجا؟ سوار موج خیالم به نیمه شام سیه مشوشم که به پایان، رساندم به کجا؟ چه جای شکوه ز...
شام است به دل دوباره خون می سازد اشکم بنگر که دیده چون می سازد مشاطه ی شب نگر که از قوت کلک از دیده دو لاله واژگون می سازد لبخند ریا به رخ چو شد حاکم روز بیداری شام سرنگون می سازد از چرخش چرخ هر چه بر جان جور است شب دیده ی تر ز دل برون می سازد آگاه شو ای ز گفته ام حیران تو
امشب مرا با اتش جانم رها کن پايان ره پيداست درمانم رها کن من را که از رخسار زرد و حال زارم دانم که ديگر دم نمي مانم رها کن خورشيد من رو بر شفق دارد ز تقدير ديگر ز انجامم نمي دانم رها کن بگذار تنها لحظه اي آرام گيرم برگير من را زير بارانم رها کن...
یا لطیف هر شبم مغموم و سرد و زار با دلواپسي واي بر دل هر دمش اندوه و درد نورسي ديده ام پر خون و تن رنجور و کم جان ،قلب هم آتشی مشتعل از پشت حصار قفسي صبرم از کف رفته عمري نيمه جانم همچو ماه نا اميدي بس فزون و بي قراري ها بسي امشب اما مثل شب هاي دگر نبود، که نيست ضرب باران گويد اين سان...
روز ها از سوز دل جز ناله ام در کار نيست شام تارم را چه گويم ؟ طاقت گفتار نيست چشم بر هم مي نهم ،مرهم شود بر زخم خواب ليک ز افکار پريشانم دمي زنهار نيست خون به دل، آتش به جان ،بي خود زخود، مايوس من صبح و شب سرگشته من ،حالم به از پرگار نيست مردمان از سيل چشمم رخ به خون شويند آه... ((وين عجب آن...
غروب سخت نمناکی است خزان بی وقفه می تازد تبرسان زخم می بخشد گرت یک لحظه بنوازد ز سرما پیر مردی خم به زیر چتر می نالد و با لبخند تلخ خود به چتر خویش می بالد ورایم کوچه ی تنگی که تا ته سخت مه گیر است
آسمان را نهفته ام در چشم کهکشانی ستاره می بارم گر چه لب را به خنده بخشم ، گاه یک تلنگر... دوباره می بارم عمری از من برفت و در فکرم از چه با هر اشاره می بارم؟ صبح و شب در ستیز با عقلم هم که بر مرگ چاره می بارم با ترحم نظر مکن بر من چونکه با این نظاره می بارم
گفتم که آرزویم وصل است هم رهایی گفتا بیایی آخر تا کی در این هوایی؟ گفتم ببینم او را تا وصل یک نظرمن گفتا نخواه این را با نقش یا نمایی گفتم دگر چه گویم از جان پر فراقم
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن