اشعار احمد حسينی
کم کم ، کُمَکت کَمَکی هم به کارمن نمی آید افسوس که معجزه در روزگار من نمی آید کی رسم شکستن عاشق شکسته می شود آخر انگار پس از دی دردم ، بهار من نمی آید بر نقشه ی قالی قلبم تنم به دار غم رقصد افسوس که کسی به تماشای دار من نمی آید می خواست دلم به رخش، رنگ سرخ عاشقی بخشد
شعری متولد خرداد 88 (شعرهایی زیادی قبل و بعد از این شعر متولد شدند و جایشان در این تالار خالی است که امیدوارم روزی آنها هم اجازه خودنمایی پیدا کنند ... ) خنجر شعله شو و مثل همه ، خون به دل تاری کن جمع صد شعله شود نور علی نور ، تو هم کاری کن تا سحر نور بپاشیم به سوزاندن خاکستر خود...
آب ندارد آبرو ! پیش من از آب نگو ، آب ندارد آبرو قسم به آبروی هو ، آب ندارد آبرو عکس نشان داد فقط ،آب به سقای بلند
هنوز باورم نیست ، من و لیاقت تو ؟ معجزه شد وگرنه ، من و نهایت تو ؟ تمام عمر این دل ،منتظر کسی بود نه ، انتظار عشقی ، به این قداست تو
شعر جوانه می زند به خاک نابت ای شمال ذوق کند قریحه ام ز فتح بابت ای شمال سبز شدم به سادگی ،در آن هوای تازگی ساحر دست تر شدی ، به سحر آبت ای شمال عطر غریب نم نمت ،چه آشنا کند مرا محرم نور می کند ، مرا سحابت ای شمال راه دراز این سفر ، به چشم من چه مختصر
تب سرخی سر پیشانی پر غصه و زارم دارد سپهی گرم ز تب ، بی سرو پا عزم شکارم دارد ره تب را نشود بست ، که دل با تب سرخم یار است تب بی رحم ، چه همدست عجیبی به جوارم دارد لبم از آتش تب ، خشک وکباب است ، ولی این تب سخت به سخن گفتن و هذیان ، لب صد تکه و خوارم دارد طلبت با تب و تشویش ،...
بله ای گو که دل از خیر و خوشی ها خالی است سخن از عشق بگو ،قصه ی غم پوشالی است لب خود تر کن و این قصه ی خوش لحن شروع بله ات ، ناب ترین واژه ی این نقالی است با تو دیگر ، نزنم خلوت حافظ بر هم بله ات ، ای مه من نیک تر از هر فالی است حال ، من مانده ام و حال بد این قلبم
ياد آن نم نم جانانه ي پاييز بخير وعده ي آخرمان، گر چه غم انگيز بخير ياد آن نيمكت زرد، همان سنگ صبور سينه اي از سخن عشق تو لبريز بخير ياد آن چشم به ره دوختنم تنگ غروب ديدن روي تو اي ماه دلاويز بخير ياد آن قلب پر از دلهره ، آن سرخ سپيد
ساعت عشق تمام نه به یک ثانیه پیش ، نه به یک ثانیه پس کوک کن ساعت دل را امروز جشن میلاد امید است عزیز میهمانی دارم میهمان ها دارم باد و باران و نسیم شبنم و برگ و غبار موج شفاف و پر از سادگی یک مرداب همرهش غنچه ی نیلوفر شب زاده ی خورشید نژاد
هنگام ملاقاتت ، دل در قفس آزاد است در سینه ، به دیدارت ، حبس نفس آزاد است در بند ، به یادت دل ، در فکر پریدن بود در پیله به پروانه ، پاسی هوس آزاد است من ماندم و این سینه ، این قلب پر از کینه در بند که جان پر زد ، او رفت پس آزاد است از شهر خبر دادی ، دارد تب آزادی
سینه به سینه می رود قصه ی دل رباییت قلب غریب گشته خوش ،تشنه ی آشناییت شهر، ندیده می زند طرح دو چشم سبز تو قاب بلند آسمان جلوه ی خود نماییت همهمه ای به شهر شد ، تا سخنت به شهر گشت یا همه را ز غم کشی ، یا که کنی فداییت مرغ دلم به جای دان ،کرده هوای آسمان
هر دم سخنی ز فصل پاییز شود اشکم به دو جام دیده لبریز شود با یاد تو پر شود دمی خانه ی ذهن این کلبه ی کهنه هم دل انگیزشود یک لحظه به یاد رفتنت می افتم این خاطره با دلم گلاویز شود با مردم شهر ، ازتو گفتم اما
وضو گرفته دل دگر، به آبروی عاشقی اذان بگو که ایستد دلم به سوی عاشقی بگو که از حضور دل ، تمام سینه پر شود دلم به جست وجوی حق ، رود به کوی عاشقی به راه خون گردنم ، نشسته دست سبز دوست به رد پای دست او ، گلو چو جوی عاشقی خدا کند دعای دل به گوش عرشیان رسد
آسمان اشک ندارم جای من زار ببار گریه کن ، ابر بسوزان ، گرم وتبدار ببار خشک شد چشمه ی چشمم بس که جوشید ز درد زمزمی تازه مرا شو ، چاه غمخوار ببار گریه تفسیر سپیدی است به هر آیه ی یاس آیه را شان نزولی ، خیس و پر بار ببار دل نمک خواست ز اشکم ، تا به زخمش بنهد
ز خوشبختی شدی یارم ، وگرنه! به چشمت ، دل بدهکارم، وگرنه ! خدا می داند این دل ، از چه سوزد ز نفرت سخت بیزارم ، وگر نه! به جایت عشق ها در سر ، نشسته دریغا دوستت دارم ، وگرنه! هوای دیگری می خواست این دل
نامرد تویی که مرد دل را کشتی از پشت ، وجود سرد دل را کشتی نامرد تویی که جای دلداری ها فریاد و زبان درد دل را کشتی ................................ گفتند زمان امتحان هم سر شد بالا همه برگه ها ، دگر محشر شد
دیشب ، گزارش قتلم به جهان مخابره شد وقتی که دست تو ، آلوده به خون پنجره شد وقتی که پنجره را بست دو دست آزادت تصویر روشن چشمت ز دلم مصادره شد دیگر به جای دریچه ای به قلب پر نورت سهمم سقوط به زندان تار خاطره شد فریاد زد دل سردم که نبند پنجره را
لعنت به دلت كه از جدايي دم زد بر روز دلم رنگ شب و ماتم زد لعنت به دلت که هیچ بر دل ننشست در سینه نشست_ عشق را بر هم زد تابستان 86 ..................................................................
گفتم این دیوانه حالش خوب نیست چاره اش جز ماهت ای محبوب نیست گفتم او در شهر عقلم ، حاکم است کار او در شهر جز ، آشوب نیست گفتم از روزی که رفتی مرده دل حال عمری مردنم، محسوب نیست گفتم از نا دیدنت ، جان خسته شد
می ایستم ارچه دل زمین گیر شدست من منتظرم، ولی دلم پیر شدست من تشنه ی عشق خیس چشمان توام من در عطشم، دلم ز من سیر شدست گفتی که شوی چه زود درمان دلم دردم شده این ، که زود هم دیر شدست فریاد! که زنده ام ولی مرگ رسید
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن