<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>انجمن ادبی شفیقی - استاد شفیقی</title>
		<link>http://www.shafighi.ir/forum/</link>
		<description>اشعار فارسی، تالشی، ترکی و عربی استاد.</description>
		<language>fa</language>
		<lastBuildDate>Fri, 10 Sep 2010 11:51:18 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://www.shafighi.ir/forum/images/misc/rss.png</url>
			<title>انجمن ادبی شفیقی - استاد شفیقی</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/</link>
		</image>
		<item>
			<title>در عنبران بدرخشید و ماه تا لش شد . نویسنده : جواد خانلری تالشی</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?18104-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%84%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B4%DB%8C&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 19:37:42 GMT</pubDate>
			<description><![CDATA[زندگی نامه ی شفیقی 
                                در عنبران بدرخشید و ماه تا لش شد 
 
   « نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایست     سوی قطار می کشم ناقه  بی زمام را»[1] 
 
سرزمین کهن و مینو سرشت تالش[2] علی رغم گمنامی اش[3]، نوادر و نوابغ زیادی را به بشریت و جهان اسلام تقدیم داشته که در مقایسه با...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>زندگی نامه ی شفیقی<br />
                                در عنبران بدرخشید و ماه تا لش شد<br />
<br />
   « نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایست     سوی قطار می کشم ناقه  بی زمام را»[1]<br />
<br />
سرزمین کهن و مینو سرشت تالش[2] علی رغم گمنامی اش[3]، نوادر و نوابغ زیادی را به بشریت و جهان اسلام تقدیم داشته که در مقایسه با بسیاری از ممالک و ملتها اگر چه اندک است ولی زیاد هم تهیدست نبوده . این دیار نبوغ پرور، فروغ ستارگان زیادی را در دعوت، شریعت، عرفان، ادب ، سیاست وسایر علوم و فنون نظاره کرده و سر انجام غروب آنها را نیز شاهد و پیکر دُرّ فامشان را در بستر صدف گون خویش به خواب ابدی فرو برده است.<br />
<br />
          سرزمینم سرزمین غصه هاست                     شهر سبز آشنای قصه هاست<br />
<br />
             مبدأ دروازه ی فردوس هاست                     مرکز خاکستر ققنوس هاست<br />
<br />
           « لِدو» از این سرزمین گُرد خیز                     هم «کلاچرمینه» دشمن ستیز<br />
<br />
        هم «داتام» و «تیرداد» و«آرتاگور»                  شرزه شیرانند در تاریخ دور[4]<br />
<br />
 زردشت شهیر، امام عبدالقادر گیلانی ، شیخ عبدالکریم گیلی ،شیخ زاهد گیلانی ،شیخ صفی الدین اردبیلی ،سید شرف الدین تالش دولابی و ... ستارگانی که انوار واعظ  و ارشاد شان در آسمان این مرز و بوم راهنمای گم گشتگان دشت ظلمت است و رهگشای اسرار عبودیت ،شیر مردانی چون  مازه ،بابک ، طالشقلی، میر مصطفی ، هزی[5]، میرزای جنگلی ، خاندان سید اشرف تالشی ، خاندان سید شهاب الدین، عبدالعزیز شریعتمدار تالشی، همت اف ،نصیر لی ، پرتو ماه...[6] که هجای درس و چکاچک چماقها و صدای تفنگ هایشان نغمه ی دلنواز آزادیست و یادگار گنبد دوار تاریخ . <br />
<br />
سینه ی تالش به چنین سینه ریزی مزّین و مفتخراست ،اینان و امثالشان کسانی هستند که شاید در برهه ای از تاریخ پرمجاهده شان  برای بسیاری مزاحم و مایه ی درد سر تلقی می شدند و عده ای نیز شاید به خاطر عقایدشان محکوم به مرگ شده باشند اما شخصیت هایی هستند که هر یک بنوعی و در بعدی در برافراشتن ستون های اعتلا و ترقی سرزمین مصیبت دیده ی تالش و کیان بشریت سهیم و نقشهای بسزایی داشته اند و حیات و مماتشان در خدمت بشریت رقم خورده و دوامشان بر جریده ی عالم ثبت است .<br />
 در پی آن نیاکان نیک، علامه هارون شفیقی عنبرانی الف قد هزاره دوّم تاریخ تالش ،یکی از سلسله های این گردنبند گوهرین است .<br />
<br />
در دهه ی آخر قرن 12 ش[7] و سالهای آخر سلطنت احمد شاه قاجار، در عصری که ایران زمینگیراستعمار گران خارجی و شاهان و خوانین محلی بود و نهضت جنگل و استقلال گیلان و تالش به پایان سالهای عمرش نزدیک می شد ، در دامنه ی جنوبی رشته کوههای تالش به فاصله ی 30 کیلومتری از آرامگاه شیخ صفی در خانواده ی یکی از خاندان های نجیب و با برکت دیار عالِم  خیز و عارف پرور عنبران از پدری فاضل و والا همت، و قانع و مناعت طبع بنام «نجم الدین » که رنج و تلاش را با صبر و رضا عجین کرده بود و مادری عارف و دانشمند بنام «حمرا» که دلی خونین و خاطری از غم پریش و از عقرب زمانه صد گونه نیش داشت[8] فرزندی به دنیا آمد که اسمش را بنابه تاسی به نیاکان نیکش ،هارون گذاشتند تا زخم درد مندان را مرهم باشد و دل رمیدگان رامو نس و همدم .<br />
<br />
 بازم نـــظر افـــــتاد بکهســــار عنـبران              من عاشــقم بکـــــوه وبه گـلزار عنبران<br />
<br />
 هرصبح و شام  زمــره   بانــک  ذاکــران             در بــارگـــاه قـــــافله ســـالار عنبران<br />
<br />
  طاعون و سیل وزلزلــــه و  بیمــاری وبا            کــس را سراغ نیســ ت دراعصـارعنبران<br />
<br />
 خاکش چو کیمیاست که صد نابغه ی زمان          بــار آمــ ـده ز خــاک گُوهر بار عنبران[9]<br />
<br />
هارون علی رغم اینکه تولدش با خزان آغاز شد ،با شکوفایی اش زندگی والدینش را که پنج نوگل باغ زندگانی خویش را به خزان ِ تقدیر سپرده بودند بهاری کرد . دُردانگی و نبوغش وی را برجسته و ممتاز کرده بود و ملزم شد زیر نظر والدین و خصوصاً مادر و همین طور دایی اش تربیت و آموزش خویش را به پیش می برد . <br />
<br />
   او در بیـــان و حـــرف زبــــان مرا گشــاد       او درس شـعر و فضــل مرا جمله یاد داد<br />
<br />
   او مـادرم نـــبود جهانی از فضـــــل بـود        او راهـــنمای زنـدگی ام بــود و اوستـــاد<br />
<br />
   نامــــی نـــبردم از پـــدر و از وفــــای او           از آن تــحمّل غـــم و رنـــج و جفــای او<br />
<br />
   از بــــار زنــــدگی سنـــگین و کـــار وی            و ز صــبر نـــاگزیر  وی  از رضـــای او<br />
<br />
   هرچـــه است در من امـــروز ا ز کمـال            از اوســت گر نـــگویم بـــا شد مرا و بال<br />
<br />
   چــون گلــــبنی مرا پـــروریــــد رفـــت             بر شـاخسار گــلبن خود گل نچید و رفت[10]<br />
<br />
روزها و سال های کودکی اش با غفلت از آنچه که منَّجم روزگار برای نجم بخت« نجم الدین» طالع دیده بود با بازی هایی از قبیل سُرسُره واسکی چمن ،یقل دقل ، بازی درگِل وشل و كاه خرمن و برف... طی[11] می شد .<br />
<br />
  یـــادش بخیر عــالم زیبــای کـــودکی              کز غم خـــبر نبود در دنـیای کودکــــی<br />
<br />
   در گـرد و خـاک زندگی ما بستر شدی             گـردی نبود لیــک  بسیمـــای  کودکــــی<br />
<br />
      از بــام تــا شام ببازیچه می گذشت             آسودگـــی نـــداشت ســراپای کودکـــی<br />
<br />
با آنهمــــه دونـــدگی و خستـگی و رنج             آرام بـــود صحنه ی غـوغـای کودکــــی[12]<br />
<br />
اما صحنه ی پرغوغا و شیرین کودکی هارون زیاد دوام نیاورد و با از سر رفتن پدر ،غنچه  خزان زده نو شکفته اش پژمرده تر و گواراشربت زندگی به کامش تلخ تر شد .<br />
<br />
هارون کم کم بزرگ و بزرگتر می شد و هرچه قد می کشید قدرش افزون ودامنه ی علمش نیز وسیعتر شده و نهال وجودش بیش از پیش زیر بار دانش می رفت .<br />
<br />
ایشان در دهه ی اول عمرش در محضر علما و ادبای صاحب نام عنبران از جمله دایی اش شیخ محمد سعید نقشبندی[13](قافله سالار عنبران ) و حاج سید نظام الدین عنبرانی و اساتیدی دیگر زانوی  تلّمذ زد ،و در سنین سیزده چهارده سالگی دیوانهای شعرا وکتب دانشمندان بزرگ را مطالعه و حفظ کرده و از حزمن دانش آنها خوشه می چیند و چنین پشتکاری بدون مدرسه رفتن ،وی را در همان آوان جوانی مسئله آموز صد مدرس کرده بود .<br />
<br />
هارون بعد از طی مراحل مقدماتی ، تحصیلاتش را در محضر پسر خاله اش سید محمد طاهر قریشی در دهکده ی میناباد پی گرفت و در حالی که بغاوت خرد را با سپاه عشق رام کرده بود از نزد وی موفق به دریافت «اجازه نامه» اجتهاد و افتاء شد.[14] <br />
<br />
در سرزمین سرسبزو با سخاوت تالش که هر ساعت و هر روزش فصلی دارد ،هارون جوان برخلاف بسیاری از انسانها که از فصلهای مختلف  و رنگارنگ برخوردارند ،خزان یاس ونومیدی نسبت به «اهمیت امانت الهی و رسالت انسان» تمام برگ و بر امیدش را بر باد داده ،و ساز و برگ زندگی اش به یغما رفته است ،از کشت خاطرش جز غم و از صحرای دل بی حاصلش گیاه نومیدی هم نمی روید.<br />
<br />
       بــــهار آمـــد و من خـــزان دیریـــنم             اگـــر هزار بـــــهار آورنــد مــــن ایــنم<br />
<br />
پرند دشـت و دمن بین صـفای باغ و چمن            ســـپس بیا  به تمـــــاشای قلــب خونینم<br />
<br />
شـــب سیاه مــــرا نیست غیر صبح سیاه          بــه هر کـــجا نگه می کنـــم ســـیه بینـم<br />
<br />
    دمـــی زغـــم مـرا بــــی الم نگــذشت             مــگر که اهـــل دلــی کـــرده نــفریـنم<br />
<br />
به جز مرارت هستی به جز حـلاوت مرگ           بــه بزم دوســت نــدارند تـلخ و شـیرینم[15]<br />
<br />
اما در این نامیدی برایش بسی امید نهفته بود واین یاَس و حرمان نه تنها مانع پیشرفت و پشتکار وی نشد بلکه وی را تا جایی رساند که با تلاش بی وقفه اش با پشت سر گذاشتن موانع سربازی و ازدواج  در سال 1322( ه ش) تأسیس اولین مدرسه به سبک جدید را در تاریخ عنبران به اسم خویش رقم زد .<br />
<br />
اما ظاهراً روزگار برخلاف مراد استاد پیش می رفت ،موقعیت خاص عنبران و اثرات سوء جنگهای جهانی و تجاوز قشون روس و شرایط نا بسامان تالش وگیلان و همچنین حمله ی دموکرات ها و غائله ی آذرباییجان ،استاد شفیقی را وادار به هجرت بطرف جلگه ی تالش کرد،در تالش بعد از چند سال تدریس ، در سال 1328 ش رسماًبه استخدم وزارت «فرهنگ»آن زمان درامد .<br />
<br />
ایشان بر خلاف بسیاری از پیشوایان محلی که به برکت انتساب به پیامبر اکرم و ارتباط با سلاطین و خوانین ،به بهانه ی دین ازدست رنج مردم ستمدیده و زحمت کش ارتزاق  وتعیین قلمرو می کردند ،در کسوت معلمی دلسوز ،عارفی خائف ،زاهدی قانع و ادیب و فیلسوف فرهیخته  و مجتهدی متشّرع با تحمّل رنج و مشّقت و تحمیل سختی زندگی به خانواده اش ،به شهر و روستاهای آن زمان خطه ی تالش به منظور فقرزدایی فرهنگی نقل مکان کرده و باحقوق ناچیز معلمی که بیشترش هزینه می شد ،صورت خویش را سرخ نگه  داشته وگام به گام آهسته و پیوسته با «زنگ انشاء» رنج ومحن شاگردانش را با «گفتار»ش به «گفتگو»می کشاند و با «غنچه های دانش »آنها را شکوفا کرده و با «جهانگرد بزرگ »به سیر و سیاحت به آفاق وانفس می برد. [16] که ما حصل این شمع فکرت سوختن و بزم خرد افروختن ،و عمر را در سخن «باختن »انباشتن و حاصل را هیچ وصفر پنداشتن ،<br />
علاوه برافتخار تدریس در مدارس و دبیرستان های تا لش ،اسالم ،رضوانده و طالشدولاب و آموزش بچه های اکراد و اتراک  و گیل و تالش و دانش پژوهان پره سر ،اردجان ،پونل و ملال و خوشابر و بطورکل زیر پوشش قرار دادن فرزندان منطقه از آستارا تا ماسال و ماسوله و شفت و فومن وانزلی و تدریس د رمدارس عربی و ادبی کناره ی دریای شمال بالأخص در دهه ی60 در مدرسه ی علمی محمدیه شهر تالش و مدارس جنوب کشور تألیف ده ها کتاب و صد ها مقاله و رساله است که بسیا ری از تحصیل کردگان معاصر را به صورت مستقیم و  غیر مستقیم وامدار خود ساخته و جرائدی از قبیل «یغما» ،«آینده» ،«پرچم اسلام »[17] مزین و مفتخر به درج مطالب و مقالات خود کرده است . <br />
<br />
او تنها فرد یا یکی از اولین کسانی هست که قبل از نهضت علمی تالش ،چاپ اولین مقاله ی تالش به نام «مجله ی طوالش » [18]را به اسم خود ثبت کرد.<br />
<br />
استاد عنبرانی همانطور که در مواجه با ریشخند و تغامر زنده کشان مرده پرست و بی بنیه که وارستگان را ریز می بینند وارزش و نکوداشت انسانها را  به پس از مرگ موکول کرده و در گورستان ها می جویند، با سیمای جسور وسیمانه اش «شکیبا » [19]بود و با فراست و درایت ،آنان را به قدر عقولشان مخاطب می ساخت .<br />
<br />
او در برابر کجروی ها و کسروی ها ،ملی گرایی ،کمونیسم ودیگر احزاب و نِحَل که اغلب از  حربه های زر و زور و تزویر برخوردار بودند و از زیردست آزاری ابايی نداشند ،از آنجا که آنها را در ورطه ی انحراف می دید، کمترین مداهنه و انفعال نشان نمی داد ،وبا زبان حال و چه بسا قال می گفت که گاهی هم نگاهی  به نگاهشان داشته باشند و به«سپنج»و چند روز «دورگردون» مفتون نشوند . و فراتر از این او برخلاف بسیاری که برای دو نان منت دونان می کشند و آب رخ میریزند ،آستین قداست و فتوت هارون گونه ی خویش را به آستان سلطانی نیالود  ودرّ دری اش را خاقانی وارجزکس بی کسان، نثار  ناکسی وخاقانی  نکرد ،بلکه به دور از اتباع سُبُل و رنگ تعلق و تعبیر دین از دالان تنگ احزاب ملی مذهبی، با استعانت از خداوند واستقام صراط مستقیم  همه ی بنی آدم را اعصای یکدگر و عموزادگان هم می پنداشت و خویش را نسبت به محنت دگران بی غم نمی دانست <br />
،که مقالات «م .شَغب »(مسیحی نومسلمان )،قصیده ی «ادّعا »[20] ،« عدالت علی در دادگاه عدل الهی »،..... نمایانگر راسخ بودن و راست قامتی این «پیر دیرتالش »[21] می باشد.موقف این رادمرد در برابر نابسامانیهای کشور و غائله ی آذرباییجان و بحران تالش و گیلان در حوالی سالهای 1320 و1323 ش گرچه چون بسیاری از آزاد مردان و خاندانش[22] پاداشی سنمّارگونه داشت ولی بجا و ستودنی است ،علامه عنبرانی با تیزبینی به موقع اش برای حفظ یکپارچگی کشور در شرایط دشوار و نفس گیر، با بیانیه ها و قصیده های حماسی اش ،اعلان موقف و موجودیت کرد و نسبت به پیامدهای  تهاجم دموکرات به سر کردگی بیشه وری و شبستری و انحراف و ناتوانی دستگاه حاکمه و عواقب وتبعات آن هشدار داد و در 5 فروردین 1323. ش  در مضمون قصدیه ای حماسی با مطلع :<br />
<br />
      ای محــیط با صــفا ای بلـــبلان را آشیــان            ساحــت گیلان زمین گهوار امن و امـان<br />
<br />
فتوای جهاد صادر کرد ،که بیانگر نهایت رشادت و شجاعت ،و اوج ایمان و وطن دوستی این بزرگ مرد تاریخ تالش است .<br />
<br />
علامه شفیقی در منتهای  وارستگی برخلاف بسیاری از نام آوران که با برچسپ های مادی خودشان را عرضه می کنند و با ابتلا به کمترین خاری از بلا، تخلیه می شوند، از آنجایی که جامع الاطراف و دائرةالمعارفی زنده بوده و تخصصی  وافر در علوم و فنون مختلف داشـت، به درویشی قنـاعت می کرد و به گمنـامی و افتادگی رضایت می داد و هیچ وقت به القاب و ارادات ، وتعاریف و تمجید های موجّه از جانب محافل ادبی، فلسفی، عرفانی ومشاهیری <br />
از قبیل یغمایی، فروزانفر، محمد تقی جعفری، جلال آل احمد ، مودودی، شیخ کمال الدین نقشبندی ...و مباحثه و مکاتبه و بعضاً مناظره و حتی به تأیید به درجه ی اجتهادی اش از طرف مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی مغرور و مفتون نشد و از موقعیت و مدارک و مدارج علمی خود « نه تنها سوءاستفاده نکرد بلکه استفاده هم نکرد»[23] و همواره این گمنامِ شهیر خودش را هم سطح شاگردانش بحساب می آورد و آنها را دوست یا عالم و دانشمند خطاب می کرد .<br />
<br />
رقّت قلب وی در تفسیرقرآن کریم و دقّت نظر درتدریس « شرح الفیه» و«نهج البلاغت »وتبحرش در ادبیات فارسی، عربی، ترکی و تالشی برای هر بیننده حکایتی مفصل از مجمل  می کرد که قصیده ی شینیه «تنبيه النفس » و ترکیب بند «تقدیم به پیشگاه رسالت »و... از شاهکار های ماندنی درکلام و ادب و عرفان می باشد .<br />
<br />
چنین ویژگیهایی شاخص که از مشرب رحمت العالمین سرچشمه می گرفت ایشان را لایق احراز کرسی استادی دانشگاه «الازهر» و پیشنهاد تدریس در دانشگاه های معتبر جهان و دول عربی و کاندیدای دکترای افتخاری[24]«آکادمي ملی جمهوری آذرباییجان » و عضویت در«مرکز مدنیت تالش»در باکو وهمت  تأسیس «مرکز فرهنگي تالش »[25] در پونل و همچنین استادی حوزه های علمی کشور کرده بود.<br />
<br />
اما وی خدمت به مردم ایران حصوصاً مردم ستم کشیده ی تالش که کوله باری از مظلومیت متراکم نسلهایش را طی سالیان متمادی به دوش می کشید و قسمت عظیمی از سرمایه های فکری و استعداد ها ی سرشاررا در سرزمین حاصل خیز تالش بدست پرورندگان توده های سیاسی که  از سمت همسایگان شمالی و غربی به این سرزمین هجوم می آوردند ، <br />
وطی جنگهای متوالی و چالشهای ایدئولوژیک فرسایش، وبه هرز و هدر رفته بود ،بر تمام امکانات مادی و معنوی ترجیح داد، و نهایتاً شرایطی که در اواخر ده60  از لحاظ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی به وی تحمیل شده بود قوای جسمی اش در شُرُف تحلیل قرار گرفت که منظومه را كه در جواب استاد اردشیر عابدی ماسالی تقدیم داشته نمایانگر جام جهان نمای زندگی جان کاه و طاقت فرسایش می باشد که چسان با سرایش چکامه «غریب» در غریبی نیز غریب زیست ، <br />
این رادمرد سرانجام در نهایت وارستگی که تنها غم یار داشت و در دبستان عمر مدرسه ی عشق ازاستاد ازل ،فقط درس ترک جان و مال آموخته بود در حالی که سر بر اوج کیوان داشت در 11 تیر 1380 ه.ش در ضلع شمالی  سرای«سید نیکی » شهر تالش با بجا گذاشتن فرزندان و شاگردانش و ارادتمندانی شایسته، مرگ کم بها را که  با ناز می آمد سوی ایوان وی را به آغوش پذیرفت و دار فانی را وداع و طایر روحش آزاد و نقاب خاک برخ تابناک خود کشید .<br />
<br />
        خوشا در بستر مرگ اوفتادن،ترک جان کردن                 میان خاک و خون اسرارعشقش را نهان کردن <br />
<br />
                خوشا در صورت شـدن بـال و پـر آوردن                  به روی خار و خاشاکی به کویش آشیان کردن [26]<br />
<br />
                  چـو باد صبح گردیــــدم دمـــی چـــند                   گــلان را آب و رنـگی داده رفتـــــم<br />
<br />
           چو رخــــت خویش بربســتم از این خــاک                همـــه گفتند  بــا مـــا آشنا بـــــود<br />
<br />
                 ولــی کس ندانســــت این مســافـــر                 چــه گفــت و بـا که گفت و از کجا بود[27]<br />
<br />
                          <br />
<br />
                                                                          نويسنده:جواد خانلری  11تیر ماه 1387<br />
<br />
<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
<br />
[1] - اقبال لاهوری دوست داشتم نگارش زندگینامه استاد از افراد آگاه به زندگیش خصوصاً دوستان و فرزندانش بر می آمد ولی گویا خوشتر آن باشد که راز دلبران گفته آید در حدیث دیگران بناچار وادار به نگارش آن برای شاگردان و ارادتمندانش خصوصاً در جنوب کشور شدم.<br />
<br />
[2] - تالش مورد نظر نگارنده همان تالش کهن می باشد که کشوری مستقل بوده و در کتاب « منم تیمور جهان گشا»  از تالش بعنوان کشوری مستقل یاد شده که از زمان های بسیار قدیم از سفید رود رودبار و طالقان تا رود کورا و والاش ( انتهای جلگه ی لنکران و دشت مغان )در جمهوری  آذرباییجان کنونی  و کنار ه ی جنوبی دریای کسپین (قزوین) تا نیمی از آذر باییجان را شامل می شده است و در گذشته های دور کشور و دولت به حساب می آمده که در زمان فتحعلی شاه به خمسه ی تالش (کرگانرود ، اسالم، طالشدولاب، ماسال وشاندرمن )، و بعدها به رژیم هایی که دچار شده درشهر نو بنیاد هشتپر خلاصه شده است.<br />
<br />
[3] - سلاطین گذشته همیشه از ذکر و نام تالش واهمه داشته اند ،پس از جنگ جهانی دوم عباس میرزا در قبال در خواست روس که خواهان تبریز و هفت کرور پول بود ،تالش شمالی را به عنوان غرامت جنگی در عهد نامه ی ننگین ترکمنچای (1243 ق)به روسیه واگذار کرد. <br />
<br />
[4] - با تلخیص از استاد فرامرز مسرور ماسالی.<br />
<br />
[5] - هزی اصلان اف افسر نامدار تالشی که همراه ترکمنان در جنگ روسیه علی فاشیسم دو بار قهرمان ملی شده .<br />
<br />
[6] - برای معرفی دانشمندان و مشاهیر تالش  تدوین یک دائرة المعارف لازم است ،و ذکر سلسه نسب چند خان و خانزاده که بعضی دوستان در کتاب هایشان بدان پرداخته اند کارساز و کافی نیست .<br />
<br />
[7] - تاریخ دقیق تولد استاد شفیقی برخلاف نوشته اش در ص116 کتاب علماء و عرفاء عنبران ،بنا به تصریح وتأکید وی سال 1292 ش می باشد .<br />
<br />
[8] - سلاطین و پادشاهان همیشه سعی کرده اند تالش را به استصعاف و نابودی بکشند و سعی کرده اند خودشان را به این ملت نزدیک کنند پادشاهان صفوی و خصوصاً شاه اسماعیل که در دامن تالشان  پرورش یافت آخر نمک دان شکست ،نادر شاه افشار نیز هین طور ،فتحعلی شاه قاجار که چند تن از زنانش را از تالش برگزیده بود بیشتر ظلمش را به تالش روا داشت و عاقبت میر مصطفی خان به در خواست احمد شاه برای خواستگار دخترش ،جواب رد داد .<br />
شاهان پهلوی خصوصاً محمد رضا با اینکه در افکار عمومی و محلی خودشان را به تالش نسبت می دادند و خودشان را فرزند و خانه زاد خاندانهای تالشی می دانستند بیشتر نمک پاش دل ریش مردم تالش بوده اند که از جمله ی ستم های آنها این بود ، که دو تن از فرزندان دانشمند خاندان عنبرانی (پسر دایی های علامه شفیقی )به نام های شیخ محمد عاکف فوزی نقشبندی و شیخ برهان الدین کمالی در سال 1314 ش در سفر تبریز و ارومیه که مقدمات آنرا یحیی خان چوپانی رئیس دادگستری وقت اردبیل تدارک دیده بود به طرز مشکوکی سر به نیست شدند که از جمله مصائب این خاندان است .<br />
<br />
[9] - از شیخ مظهر شفیقی علماء و عرفاء عنبران ص84<br />
<br />
[10] - از استاد هارون شفیقی ،علماءو عرفای عنبران ص 120-119<br />
<br />
[11] - از جمله بازیها و سرگرمی های زمان های قدیم بچه های تالش   <br />
<br />
[12] - هارون شفیقی ،علماء  و عرفای عنبران ص.117<br />
<br />
[13]-  شیخ محمد سعید عنبرانی فرزند شیخ علی عنبرانی نقشبندی متولد 1225 ق و متوفای 1320 ق از عارفان و مصلحان و جهانگردان  پر آوازه ی تالش می باشند که در کتاب علماء و عرفاء عنبران (بقلم خواهر زاده اش) شمّه ای از زندگی اش آمده است.<br />
<br />
[14] - این اجازه نامه که به تأیید مرحوم آیت الله ابو القاسم کاشانی نیز رسیده بود در زمان حیات استاد در دبیرستان هلاکو رامبد هشتپر تالش با بسیاری از کتابها و اسناد طعمه ی حریق شده است .<br />
<br />
[15] - علامه هارون شفيقي<br />
<br />
[16] - از جمله کتاب های دیگر استاد : یک نامه ای از غزالی ( ترجمه ایِا الولد) ،دنیا چیست ؟،خدا کجاست؟،دریایی از سراب ،(خاطرات حج)، قصاعد و اشعار (دیوان )،مقالتی پیرامون طریقت و طریقه ی نقشبندی و نقشبندیه و تصوف وعرفان که گویا این کتاب ها هنور هم چاپ نشده اند.<br />
<br />
[17] - مجلات به ترتیب از مرحوم استاد حبیب یغمایی،؟، عبدالکریم فقیهی شیرازی .<br />
<br />
- [18] نگارنده چند شماره از این مجله را در کتاب خانه شخصی استاد دیده است و در مطبوعات ذکری از آن نیامده و شاید هم کسی از آن خبر نداشته باشد.<br />
<br />
[19]- تخلصي كه استاد در اواخر برای خودش برگزیده است. <br />
<br />
[20] - قصیده ی «ادعا» را در ردّ مرام کمونیست ها که به الزام و اقناع وی همت گماشته بودند سروده است. <br />
<br />
[21] - این سخن استاد کامیار عابدی فرزند دانشمند استاد اردشیر عابدی ماسالی است .<br />
<br />
[22] - فتوایی جهادی در مضمون قصیده ای حماسی بزبان ترکی از شیخ مظهر شفیقی زمانی که کمونیسم در جنگ جهانی اول بر کشورهای اسلامی از جمله آذرباییجان و قفقاز و ترکستان ....چنگ انداخته بود سروده شده است . نگاه علماء و عرفاء عنبران ص 80<br />
<br />
[23] - ملهم از سخن استاد رامرز مسرور ماسالی که ایشان از ذخائر و مفاخرعلمی وعملی ملت تالش می باشند خداوند وی را حفظ و امثالش را زیاد کند .<br />
<br />
[24] - در سال 1370 ش (1992-1993) طبق دعوتی که اعضا ء«مرکز مدنیت تالش »مستقر در باکو و از جمله استاد نوروز علی اف و استاد موسی میرزایف در بهبوهه ی جنگ آذر باییجان و ارمنستان از چند تن از دانشمندان و اصحاب قلم تالش و از جمله استاد شفیقی بعمل آوردند ،استاد به علت کهولت سن و کسالت جسمی در نیمه راه لنکران باز مانده و منصرف می شود، که در این کنگره استاد علی عبدلی از فرزندان لایق تالش، به پاس تلاش های ارزنده ی فرهنگی و خدمت و قلمزنی در راه ملت تالش ، به دریافت دکترای افتخاری  از آکادمی جمهوری آذرباییجان نائل می آیند.<br />
<br />
[25]-  در دهه ی60 ش استاد شفیقی با تنی چند از اساتید و دانشمندان تالش عزم و همیت به تأسیس «مرکز مدنیت تالش »را کردند ساختمان قنطور پونل (مدرسه امیر کبیر، ساختمانی سه طبقه آجری در جنب پل و رودخانه شفارود بود بالای تپه )را برای این کار مناسب دانستند .اما بعداً بصورت خلق الساعه ساختمانی که قبلاً محل درس نیز بوده مفقود الاثر شد.<br />
<br />
[26] - از هارون شفیقی<br />
<br />
[27] - از علامه اقبال لاهوری</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C">استاد شفیقی</category>
			<dc:creator>Shahriar</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?18104-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%84%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B4%DB%8C</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>
